Thursday, August 10, 2006

وبلاگ جديدم

لطفن براي جديدترين عکسها و خبرها به وبلاگ جديدم سر بزنيد. با تشکر
رکسانا خانوم گل

Friday, July 07, 2006














Friday, June 23, 2006

SHOKOLAT

Wednesday, June 21, 2006

به امير مي گه ب ب . به من و انواع و اقسام خوراکي ها مي گه آم . اين جوريه ديگه ! مامان ليلا نگو بگو خورش فسنجون ! ياد گرفته بگه نه. سرشو تکون ميده و مي گه نه نه نه ...

Monday, June 19, 2006

روز پدر خارجي مبارک


ديروز به مناسبت روز پدر خارجي با بچه ها رفتيم بوفه ي صبحانه. رکسانا تا دلتون بخواد انگور خورد. توي‌اين دو تا عکس هم اگه دقت کنين مي بينين که وقتي‌هم که انگور نمي خورد يکي‌توي ‌مشتش نگه داشته بود. عکسها رو بهاره گرفته و گفته که حتمن بگم. :)

Thursday, June 08, 2006

ددر

يک کار بامزه ميکنه که هي مي خواستم بنويسم. از اون جايي که عاشق ددر رفتنه هر وقت يکي داره از خونه مون مي ره مي پره بغلش و فوري هم با ما باي باي‌مي کنه که مبادا بخواهيم جلوي‌ ددر رفتنشو بگيريم. خلاصه بعد از رفتن هر کسي ما هم مي ريم بيرون و يک دوري ‌توي محوطه مي زنيم و بر ميگرديم.

Wednesday, May 31, 2006

داشتم به امير مي گفتم که از توي اکانت من مي توني به فايلات دسترسي‌ داشته باشي. برگشتم ديدم رکسانا پشت سرم داره دست دسي‌ مي کنه !
ني ني‌ جوجو هامون به دنيا اومدن. فعلن انقدر ريزن که درست حسابي‌ديده نمي شن. در عوض ماهي‌ عيدمون مرحوم شد.
ديروز رفته بوديم خونه ي‌بهاره که براي تولدش سورپريزش کنيم ... وقتي‌منتظر بوديم که بياد تو همه هي‌ هيس هيس کردند تا بالاخره همه ساکت شدند بعد اون وسط رکسانا شروع کرد يقه ي‌ بلوز منو مي کشيد و مي گفت آم ... آم ... آم . تازگيها وقتي مي خواد من بهش شير بدم اين کارو ميکنه .
رکسانا رو براي اولين بار برديم استخر. خيلي خوشش نمي اومد که تو آب باشه. سوار ‌اردک بادي که هديه ي‌عمه غزاله است کرديمش و با اون اومد تو آب.

Monday, May 15, 2006

ديروز اينجا روز مادر بود. از امير و غزاله و رکسانا هديه گرفتم و کلي خوش به حالم شد. با يک روز تاخير اين روز (روز مادر خارجي) را به تمامي شيعيان جهان علي الخصوص مامان خودم و مامان امير تبريک مي گم. ماه پيش دقيقن روز چهاردهم آوريل توي گلدون روي نرده هاي بالکون گل شمعدوني قرمز کاشته بودم. از روز جمعه هي مي ديديم که دو تا موسي کو تقي مي آمدند دور و بر رو بررسي مي کردند و مي نشستند وسط گلها . چند بار که در بالکون رو باز کرديم فرار کردند. تا اينکه بالاخره شنبه ديديم دارند سيخ مي آرند و وسط گلها تو گلدون خونه مي سازند. ديروز که مي شد چهارده مي و روز مادر و روز تولد يازده ماهگي‌رکسانا جوجو مونم تخم گذاشت :) اين موسي کو تقيه ديگه باز زده رو دست ما. باز ما يک ماه قبل به دنيا اومدن رکسانا اسباب کشي داشتيم اينا که روز قبل از تخم گذاري اسباب کشي کردند !

Thursday, May 04, 2006

وقتي بهش مي گيم رکسانا بيا بهت بَه بَه بدم يک جوري با رضايت لبخند مي زنه و زير لب مي گه بَه بَه ... بَه بَه . وقتي که مي گيم بريم ددر هم همين کارو مي کنه. يک قيافه ي خيلي راضي مي گيره و زير لب مي گه دَ دَ دَ دَ. عاشق قيافه شم وقتي اون طوري زير لب يک چيزي رو تکرار مي کنه. انگار که ديگه آخر خوشي شه. :) انگار که وصف العيش نصف العيش. اسم خانومي که دو روز در هفته نگهش مي داره آفاق خانومه. چهار پنج تا دختر و پسر قدو نيم قد ديگه هم هستند. رکسانا که ظاهرن خوب باهشون بازي مي کنه و خوشحاله. آفاق خانوم مي گه هر بچه اي که از کلاسش (در واقع خونه اش) فارغ التحصيل مي شه يک پا رقاص مي شه واسه خودش. اين تپلک ما که همين طوري اش قرتي و رقاص بود حالا داره بيشتر تر هم مي شه. ديگه براتون بگم که امير هم کمرش خيلي بهتر شده. هوا هم خيلي خوبه. شايد امروز من و رکسانا بعد از اينکه امير رو گذاشتيم دانشگاه با هم بريم پياده روي. شايد هم قبلش رفتيم. خلاصه به قول غزاله : خبرا با ما. :)

Tuesday, May 02, 2006

ديگه حسابي قرتي و رقاص شده. تا از يک جايي صداي نا نا ي نا ناي مي شنوه دستاشو مي بره بالا و تکون مي ده. :) اگه بغلش کنيم و باهش برقصيم که ديگه کلي ذوق مي کنه.