وقتي بهش مي گيم رکسانا بيا بهت بَه بَه بدم يک جوري با رضايت لبخند مي زنه و زير لب مي گه بَه بَه ... بَه بَه . وقتي که مي گيم بريم ددر هم همين کارو مي کنه. يک قيافه ي خيلي راضي مي گيره و زير لب مي گه دَ دَ دَ دَ. عاشق قيافه شم وقتي اون طوري زير لب يک چيزي رو تکرار مي کنه. انگار که ديگه آخر خوشي شه. :) انگار که وصف العيش نصف العيش. اسم خانومي که دو روز در هفته نگهش مي داره آفاق خانومه. چهار پنج تا دختر و پسر قدو نيم قد ديگه هم هستند. رکسانا که ظاهرن خوب باهشون بازي مي کنه و خوشحاله. آفاق خانوم مي گه هر بچه اي که از کلاسش (در واقع خونه اش) فارغ التحصيل مي شه يک پا رقاص مي شه واسه خودش. اين تپلک ما که همين طوري اش قرتي و رقاص بود حالا داره بيشتر تر هم مي شه. ديگه براتون بگم که امير هم کمرش خيلي بهتر شده. هوا هم خيلي خوبه. شايد امروز من و رکسانا بعد از اينکه امير رو گذاشتيم دانشگاه با هم بريم پياده روي. شايد هم قبلش رفتيم. خلاصه به قول غزاله : خبرا با ما. :)

1 Comments:
من رفتم و اين داستان رو براي عمه فاطي تعريف كردم. چهل و هشت ساعت داشت قربون صدقهي اين كار جديد ركسانا ميشد!!!!
Post a Comment
<< Home